تبليغاتX
پسر آسمونی

کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم ! کاش همان کودکی بودیم  که حرفهایش را از نگاهش می شد خواند اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم  کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم  که  سکوت کرده ایم

سکوت "پر" بهتر از فریاد "توخالی" نیست؟

فکر می کنیم کسی هست که سکوت ما را بشکند اما افسوس که انتظار بی فایده است.آنقدر از گذشته ات سرافکنده ای که نمی توانی به آینده بیاندیشی و آنقدر از جام نفس، سرکشیدی که جایی برای خدا نگذاشتی.آنقدر در زندگی دویدی که اخر هم بدهکار شدی.چه شد که دلپاک آمدی و روی سیاه خواهی رفت؟!

حال تویی و روزنه ی امید بخشش پروردگارت

اویی که سالهاست فراموشش کرده ای اما او باز هم تو را

می خواند:

 

 حی علی خیر العمل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 12:33  توسط sunboy   | 

وقتی که چشمت... تنهای تنها... تو بستر عشق، خوابش نمی برد ، من با تو بودم، اما ندیدی

وقتی خیالت پروانه میشد... تا شعله می رفت... اما نمی مرد،

من با تو بودم، اما ندیدی

شبی که در قفس وا بود و تو ... می تونستی بری و آب بشی

دست کم تا لب تاریکی بیایی... مث یه حادثه آفتاب بشی

موندی و حتی رو اسم پرواز هم خط کشیدی

برای رفتن

من با تو بودم،من با تو بودم، اما ندیدی

وقتی که چشمات غیر از نگاهت... آیینه هم داشت

وقتی نگاهت تا بی نهایت یه لحظه کم داشت

چشم انتظار اون لحظه بودم

آیینه دار اون لحظه بودم

اما ندیدی... من با تو بودم... اما ندیدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 19:46  توسط sunboy   | 

دو خط موازی زاییده شدند !پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازی چشمانشان به همدیگر افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.

 

خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی  کرد و گفت: "ما

می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم". خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی:....  و خانه ای  داشته  باشیم  در  یک صفحه  دنج کاغذ ! من روزها کار می کنم. می توانم خط کنار یک جاده ی متروک شوم....یا خط کنار یک نردبان. خط دومی گفت:"من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک  پارک کوچک و خلوت!!!

 چه شغل شاعرانه ای

در همین لحظه معلم فریاد زد:

 

دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند

و

بچه ها هم تکرار کردند

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 17:49  توسط sunboy   | 

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "


استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام
  عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای  بچينی! "


شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "


شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر
  ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم"


استاد گفت: "
عشق يعنی همين! "

 

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "


استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش
  که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "


شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه
  شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.

 

ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."


استاد باز گفت: "
ازدواج هم يعنی همين!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 11:58  توسط sunboy   | 

نگاه کن! شهر تاریک است .چراغی روشن نیست .
کسی امشب !به فکر صبح فردا نیست .
عشق مرده ؛صداقت سوخته ؛عاطفه پژمرده؛ ایمان گمشده ؛ وجدان خوابیده ....
می شود شهر را نورانی کرد چراغی روشن کرد و به فکر صبح فردا بود
عشق را دوباره زنده کرد عاطفه دوباره می روید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 10:39  توسط sunboy   | 

خانه ام بی آتش
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد  خرد شده!
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس!
من دگر خسته شدم...
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما  تو بگو ؛گل پرپر شده  زیباییست؟! رنگ مرگ عشق آ بیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 9:35  توسط sunboy   | 

به هر کجا که روی هر زمان و هر لحظه دلم همیشه برای نگاه تو تنگ است ...
من راز نگاهت را از آینه پرسیدم
چشمان نجیبت را از دور پرستیدم
باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم
من شمع وجودم را به مهر تو بخشیدم
سرچشمهء احساست پیوند دل و دریاست
تنها من از آن احساس ، پر گشتم و نوشیدم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 23:15  توسط sunboy   | 

یک روز می بوسمت! فوقش خدا مرا می برد جهنم! فوقش می شوم ابلیس! آنوقت تو هم به خاطر این که یک ابلیس تو را بوسیده، جهنمی میشوی! جهنم که آمدی ، من آنجا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روزمی بوسمت! وای خدا! چه صفایی پیدا می کند جهنم...! یک روز آرام تر از هرچه تصورش را کنی، آهسته می بوسمت، هر چه پیش آید خوش آید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 15:17  توسط sunboy   | 

شاید در زندگی برای هر کدام از ما موقعیت های فراوانی پیش آمده باشدکه از آن به سعادت و خوشی و لذت یاد می کنیم و حتی خاطرات آن لحظه ها برایمان شادی آور و دوست داشتنی است .  اما  در دفتر خاطراتم و در حافظه ذهنی و احساسی ام هیچ لذت و سرخوشی برایم بالاتر از یادآوری این حقیقت نیست که خدای من زنده است .

از زمانیکه این حقیقت وارد زندگی و فهم من شد ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 8:12  توسط sunboy   | 

در انتهای دریچه قلبم
به دنبال واژه گم شده عشق میرگردم
تا تو را با آن بخوانم
و گرمی دستهایت را با عشق احساس كنم
باز آمدی، ما ماندیم و دیكر نمی رویم
اما عشقمان می ماند، اگر رفتیم
عشقی كه در قلبمان با جوهری از خون و با قلمی از احساس حك شده
پس بیا با عشق باشیم تا بمانیم.

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 15:6  توسط sunboy   | 

از کنار یکدیگر رد می شویم و تنها چیزی که در سال های دور باقی می ماند ، تنها ،‌خاطره ایست که مثل باد به جای باد ، هر کجا که می خواهد می رود...

می وزد.شاید به همین دلیل ساده است که از خودم چیزی برای گفتن...پنهان کردن... یا از دست دادن ندارم.

مانند دانه برفی که فقط یک بار درست در برابر چشمانت ،‌از بالا ،‌از میان هزاران دانه برف آرام فرود می آید و در انبوه سپیدی برف پوش زمین جایی ، می نشیند و گم می شود و تو دیگر آن را نخواهی یافت ، نخواهی دید...همچون رهگذری که فقط یک لحظه از کنارت می گذرد و تو تا پایان دنیا ،‌دیگر او را نمی بینی و نخواهی دانست که او که بود.من هم یکی از همان رهگذرانم ! درست مثل تو !

همه ما از کنار یکدیگر رد می شویم ، گاهی به سادگی...گاهی به مهربانی...گاهی دیر و...گاهی ناتمام.
ناتمام از کنارم رد شوید و سنگ ها را از راهم جمع کنید تا به سادگی از کنارتان رد شوم.

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 15:1  توسط sunboy   | 

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 14:41  توسط sunboy   | 

دنیا را بد ساخته اند ، کسی را که دوست داری، تورا دوست نمی دارد. کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است .

" زندگی یعنی همین "

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 14:28  توسط sunboy   | 

دوستت دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 21:38  توسط sunboy   | 

 دوستت دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 21:14  توسط sunboy   | 

درست مثل يك دوئل بود سينه به سينه هم ايستاده بوديم گرمي نفسهايش را روي صورتم حس مي كردم سنگيني نگاهش منو آزار مي داد.
هر دومون مي دونستيم كه بايد بريم ولي هيچ كدوممون جرات نداشتيم كه از جامون تكون بخوريم با هم قرار گذاشته بوديم كه براي اينكه بفهميم واقعا عاشق هميم يك تست براي خودمون بگذاريم يك آزمون آزمون عشق...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 20:56  توسط sunboy   | 

مصاحبه اختصاصی با سیاوش قمیشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 20:32  توسط sunboy   | 

زندگی چون گل سرخست پر از خار و پر از عطر و پر از برگ لطیف ..... یادمان باشد اگر گل چیدیم.خار و عطر و گل و برگ. همه همسایه ی دیوار به دیوار همند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 20:30  توسط sunboy   | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد. گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریزو پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 20:10  توسط sunboy   | 

 

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست