سخت ترین دیدار.... دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ........ به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داری اما ببینی چشماش داد می زنه که دلش ماله یکی دیگس .... تمام روزهایی که تنها بودی
پسر: دوست دارم
پسر: چه قدر تو خوبی ! کاشکی تو رو برای همیشه داشته باشم .
پسر: می خوامت برای همیشه
دختر یه نیم نگاه
پسر: چرا باور نداری دوست دارم ؟؟؟
دختر دلش می لرزه . نمی دونه باید چه کار کنه اما قلبش مثل قلب یه گنجشک که توی دستهای یه غریبه ست می تپه. اما بالاخره....
دختر می خنده.
پسر قهقه می زنه.
حالا دو تایی با هم می خندند. وای که چه قدر قشنگ صدای خنده های دو تا گنجشک عاشق.
دختر:راست می گی منو می خوای برای همیشه.
پسر: آره به خــدا!
دختر چشم هاشو رو هم می ذاره و می گه : منم می خوامت.
پسر دست دختر رو آروم تو دستاش می گیره و نوازش می کنه . دستاشو می بوسه و یه لبخند می زنه.
قلب دختر تند تند می زنه.
دختر: فردا میای به دیدنم ؟؟
پسر:آره ، مگه می شه که نیامو تو رو نبینم.
چه روزای قشنگی دارن . خوش به حالشون.
دختر منتظره.
دختر: چرا دیر کرده همیشه که زود میومد . وای خدااااا کاشکی زود تر بیاد.
بقیه تو ادامه مطلب
کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم....!؟
آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگي کرد ؟
دنيايي که در آن آدم ها روزي چندين بار عاشق مي شوند!
دنيايي که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشي ها ميتوان يافت!
دنيايي که در آن محبت و صداقت مرده و جاي آنها را بي وفايي و دروغ گرفته!
دنيايي که در آن دروغ عادت ٬ بي وفايي قانون ٬ و دل شکستن سنت است!
دنيايي که در آن عشق را بايد به بها خريد!.
دنيايي که ما ادمها فقط به فکر خودمون هستيم!
دنيايي که ما دلمون اينقدر کوچيک و محدوده که جايي براي بخشش و بزرگواري نداريم!
دنيايي که ادمهاش هر روز دل يکي رو مي شکنند و بي خيال رد مي شند ....!
کاش دنياي ما دنيايي بزرگ پر از بزرگي بخشش و کرامت بود کاش اما صد افسوس......!تقديم به دل شکسته ها
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم
شيشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترين
تلنگري مي شکند
مي خواهم فرياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم
که عمق دردم را در فرياد منعکس کنم
فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خودم سر داده ام
دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره مي نشينم
کاش مي شد سرنوشت را با ان روزها شيرينم
عجين کرد
بغض کهنه اي گلويم را آزارد
نفرين به بودن وقتي با درد همراست
اي کاش باز هم کسي اشکهايم را نبيند
تنها با خاطراتم خوشم
تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي ميكرد.
به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم ميخورد، فروشندگان وارد و خارج ميشدند، مردم در گوشهاي گفتگو ميكردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مينواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكيها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح ميداد گوش كرد .
بقیش تو ادامه مطلب