تبليغاتX
پسر آسمونی

انسانهاي منطقي خود را با محيط وفق مي دهند، اما انسانهاي غير منطقي تلاش مي کنند تا محيط را با خود مطابقت دهند.

تمام پيشرفت ِ بشر حاصل ِ تلاش هاي انسانهاي غير منطقي است!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 12:12  توسط sunboy   | 

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند،
 
پرسید: آیا لیوان پر شده است؟  همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید:
 
آیا لیوان پر شده است؟ همگی پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است ؟دانشجویان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است.
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد:ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.
در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند، همسرتان را برای شام به رستوران ببـرید، با فرزندانتـان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید. برای نظافت خانه یا تعمیـر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 14:54  توسط sunboy   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 12:46  توسط sunboy   | 

وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فكر می كنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید! اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست،چون عبارت "ضربه فرهنگی" را چنین تعریف كرده اند: "تغییراتی در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می شود."
این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیكر ملت ما فرود آمد كه جز گیجی و بی هویتی پی آمد آن چیزی نفهمیدیم!
شاید افراد زیادی را ببینید كه كلمات
Hi و Hello را با لهجه غلیظ American
اش تلفظ می كنند. اما تعداد افرادی كه از واژه درود استفاده می كنند، بسیار نادر است!
همینطور كلمه
Thanks بیش از سپاسگزارم و Good bye
بسیار راحت تر از «بدرود» در دهان ها می چرخد. ما حتی به این هم بسنده نكرده ایم!
این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند.
سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت كریسمس اهتمام می ورزند!
جشن شب یلدا كه به بهانه بلند شدن روز، برای شكرگزاری از بركات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!
همه چیز را در مورد
Valentine و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.

چند سالی ست حوالی26 بهمن ماه (14 فوریه) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی پر می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای كه در مورد والنتاین سوال كنی می داند كه "در قرن سوم میلادی كه مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام كلودیوس دوم. كلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینكه سربازی خوب خواهد جنگید كه مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می كند.كلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود كه هیچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می كرد.كلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد كه والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام كشیش به جرم جاری كردن عقد عشاق،با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراین او را به عنوان فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!"
اما كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 12:36  توسط sunboy   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 10:45  توسط sunboy   | 

 سالها بود که در مزار تنهاییم خفته بودم ، ناگاه با مشتی آب سرد بر روی مزارم بر آشفتم ، بوی چند شاخه گل مریم مشامم را نوازش داد ، بعد از سالیانی احساس کردم نمرده ام ! زنی سیاه پوش بر سر مزارم فاتحه میخواند ، وجودم به لرزه افتاد او که بود ؟ آیا او همانی بود که با دستانش مرا به قعر خاک تبعید کرده بود ؟ خاطرات در برابرم صف کشیدند ، موهای خاک خورده ام را میان دستان استخوانی ام فشردم ، حفره خالی چشمانم لبریز از اشک شد ، احساس مرگ و زندگی بر قلبم چنگ میزد ، او که بود ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 17:41  توسط sunboy   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 15:0  توسط sunboy   | 

بیرون سرما هنگامه کرده بود و درون من جوششی بود وصف ناپذیر دانه های برف بسان خرده شیشه هایی از اسمان بر شهر ما فرو می ریخت. شهر خاموش بود وچراغها خیابان خالی را نمایان می ساخت. درختهای عریان از سرما زیر پوششی از برف خود را پنهان کرده بودند و هیچ کس نمی دانست فردا مشق زندگی چیست و اینجاهوای مه الود چشم ها را تار کرده  کودکی ژنده از سرما در خیابان به خود می پیچد و نمی داند در این بی وقتی شب در کدام منزل را بزند شاید سرنوشت پتویی گرم نصیبش کند خیابانها بدون ردی از رهگذری گویی به اسمان وصل شده است ..........

سوز سردی از پنجره می اید و ارامش گرمم را کدر می کند و من با خود می گویم ای کاش همه  ارامشی گرم داشته باشند ولی هنوز کودکی ژنده درخیابان به خود می لرزید........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 11:57  توسط sunboy   | 

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی ....عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد ....عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است ....عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست .
زندگی فقط فرصتی است برای تعالی، برای بودن، برای شكوفا شدن ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 18:36  توسط sunboy   | 

 نگـاه زاده علاقه است.اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند،دیگر از آن خود نیستی.
زمان می گذرد و زمانه نیز هم .
کودک می شوی ،جوان هستی و جوانی نمی کنی ،می گـذری
پیــر میشوی ،می مانی ،باز هم مثـل همیشه پی گـمشده ای هستی که
با تو هـست
باز در پی آن علاقه پنهانی ،آن نگاه همیشه تازه هستی
باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی.
غافل از اینکه او دیگر تکه ای از تو شده ،
سایه ای خوش بر دل تو
گوشه گوشهِ این دل خراب ،سرشار از عـطر نگاه توست

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 18:25  توسط sunboy   | 

شاید بارها این داستان را شنیده باشید. اما من دوباره تکرار میکنم که: تجربه شود برای دیگران

 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مسئله نمیکرد .آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .

بهم گفت :"متشکرم و گونه من رو بوسید"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی
خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد، خودش بود گریه می کرد، دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش، نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ،  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 17:54  توسط sunboy   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 11:44  توسط sunboy   | 

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لابتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
 
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
 
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
 
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
 
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 11:38  توسط sunboy   | 

دیروز با یک دسته گل آمده بود به دیدنم با یک نگاه مهربون همون نگاهی که سالها آرزو شو داشتم و از من دریغ می کرد گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم .. وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 10:58  توسط sunboy   | 

دنیای عجیبی است؛
وقتی می خواهی گریه کنی، شانه ای نداری تا سر بر آن گذاری و غم دلت را زار زار اشک بریزی و وقتی شانه ای برای گریستن داری دیگر اشکی برای ریختن نداری، و نه حتی نیازی به ریختن اشک...........................

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 19:9  توسط sunboy   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 18:51  توسط sunboy   | 

 

اگر رویاهایت در هم شكستند

نگران نباش

جرات داشته باش،‌تكه ها را بردار

و به دنیا لبخند بزن

چون رویاهایی كه به این راحتی شكستند

می شود به همان راحتی انها را از نو ساخت

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 15:29  توسط sunboy   | 

سعی کن تنها زندگی کنی چون تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت بی آنکه کسی را دوست داشته باشی بگذار خانه ی قلبت خالی بماند زیرا اگر کسی در آن جایی گرفت به ویرانه های قلبت رحم نمیکند اما اگر کسی را دوست داری عمیق دوستش بدار و انقدر برایش گریه کن،آنقدر برایش سادگی کن تا عشق پاک آسمانیت را از یاد نبرد
همیشه نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بماند

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 15:7  توسط sunboy   | 

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف


یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 14:59  توسط sunboy   | 

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها

همه جا در پی تو می گردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 11:35  توسط sunboy   | 

یک روز دیگر بی تو گذشت و همچنان لحظه های زندگی ام بی تو سرد است
یک روز دیگر با دلتنگی گذشت و همچنان دلم هوای تو را کرده است....
روزهای سرد زندگی ام بی تو میگذرد ، اما هنوز هم به یادت هستم و با عشقت زندگی میکنم ....
اگر هنوز هم زنده ام ، به عشق بودنت نفس میکشم
اگر هنوز هم وفادار مانده ام میخواهم پاسخ بی وفاییهای تو را بدهم
یک روز دیگر بدون تو گذشت و دوباره یک قطره اشک دیگر از چشمانم سرازیر شد
و همچنان لحظه های بی تو بودن میگذرد اما من هنوز در کنار تو هستم
تو نیستی و من هنوز عاشقت مانده ام ، تو مرا دوست نداری اما من هنوز دوستت دارم تو مرا فراموش کرده ای اما من هنوز با خاطراتت زندگی میکنم ، و از لحظه طلوع با یاد و نام تو تا غروب سر میکنم
یک روز دیگر بدون تو گذشت و هنوز هم دلم با تو است
اگر هنوز این دل بهانه تو را میگیرد ، اگر هنوز هم خوشبختی را با تو میبیند به عشق بودن تو است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 9:37  توسط sunboy   | 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 22:49  توسط sunboy   | 

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره .

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره .

یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم .

یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره .

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 21:41  توسط sunboy   | 

 

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست