سالها بود که در مزار تنهاییم خفته بودم ، ناگاه با مشتی آب سرد بر روی مزارم بر آشفتم ، بوی چند شاخه گل مریم مشامم را نوازش داد ، بعد از سالیانی احساس کردم نمرده ام ! زنی سیاه پوش بر سر مزارم فاتحه میخواند ، وجودم به لرزه افتاد او که بود ؟ آیا او همانی بود که با دستانش مرا به قعر خاک تبعید کرده بود ؟ خاطرات در برابرم صف کشیدند ، موهای خاک خورده ام را میان دستان استخوانی ام فشردم ، حفره خالی چشمانم لبریز از اشک شد ، احساس مرگ و زندگی بر قلبم چنگ میزد ، او که بود ؟
+
نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 17:41  توسط sunboy
|